نقطه میگذارم در انتهای این جمله ممتد
و می روم سر خط
آغاز می کنم جمله ای جدید..!
پ.ن: این وبلاگ تا اطلاع ثانوی به روز نمی شود. وب نوشته هایم را از همین امروز در وبلاگی جدید آغاز کرده ام. آدرسش را اما در فرصتی بهتر به تمام دوستانم اعلام خواهم کرد.
اولش ترس بود و تردید و غم؛
بعد تردید و تردید و تردید؛
و اما بعد . . . آرامش بود و حس قریب دوست داشتن . . !
پ.ن: آدمها عاشق می شوند قبل از آنکه عاقلانه به عواقب آن فکر کنند!
پ.پ.ن: قبل از این فکر می کردم که بزرگترین حماقت زندگی ام -البته بعد از عمل کردن بینی ام !- ازدواج خواهد بود!! ازدواج اما حماقت نیست. این را حالا می توانم با قطعیت بیشتری بگویم، هرچند عدم قطعیت همواره وجود دارد.
تا حالا احساس بی حسی رو حس کرده اید؟!
من دارم حس می کنم . . .
عزم آن دارم که امشب مستِ مست
پایکوبان، شیشه دُردی به دست
سر به بازار قلندر بر نهم
پس به یک ساعت ببازم هر چه هست . . .
شعر از: ؟
الان دقیقا 70 دقیقه است (از ساعت 00:03 تا 01:13) که نشسته ام اینجا تا برای سفر فردا بلیط اتوبوس بخرم (و البته هنوز هم موفق نشده ام!). اگر پیاده می رفتم ترمینال صفه بلیط می خریدم و بر می گشتم، نه تنها وقت کمتری می گرفت، که خستگی اش هم کمتر و البته هزینه اش هم قلیل تر بود. . .
برای خودم و پهنای باند اینترنتم و سیستم خرید اینترنتی مان و .... متاسفم!
پ.ن:
این را فقط محض این نوشتم که فراموش نکنم!
از خیر بلیط خریدن هم گذشتم...
خداحافظ سرزمین چهار فصل قشنگ و پرندگان خوش آواز، شهر تمام نژادهاي ايراني، شهر موزه هاي باستاني شگرف.
خداحافظ شهر زهرا، سارا، لعيا، دكتر مساح، آقا و خانم هداوند سيري، خانم جوان، آقاي ستاري، آقاي گل آرا، خانم شكري، مهرخ.
خداحافظ شهر آلودگيهاي خارج از محدوده مجاز و ترافيكهاي عظيم، شهر كرايه هاي دلبخواهي، شهر فقيرهاي آنچناني و ثروتمندهاي آنچناني تر، شهر صاحبخانه هاي قانونمند*(!!)، شهر دروغگوهاي اصيل.
خداحافظ شهر وارش، پيمان، نيما، مهندس نادري و اناري، آقاي حسيني پور، خانم زهره وند، دكتر خزائي.
خداحافظ تهـــــــــران بزرگ . . .
پ.ن:
در راستاي سياست تمركز زدايي، دارم از تهران تمركز مي زدايم و به شهر خودم - اصفهان- باز مي گردم :دي.
* رجوع شود به پست بیست و یک خرداد ماه.
دریا نبود دلت آنچنان که می پنداشتم!
برکه ای بود،
راکد و کم آب.
من در پی اقیانوس بودم . . !
پ.ن:
بگذار راهم را ادامه دهم . . .