تبليغاتX
یک سوال؟
::نقطه، سر خط::
در روز تولد سی سالگی ام

نقطه میگذارم در انتهای این جمله ممتد

و می روم سر خط

آغاز می کنم جمله ای جدید..!


پ.ن: این وبلاگ تا اطلاع ثانوی به روز نمی شود. وب نوشته هایم را از همین امروز در وبلاگی جدید آغاز کرده ام. آدرسش را اما در فرصتی بهتر به تمام دوستانم اعلام خواهم کرد.


2  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 13:3  نوشته شد توسط صایه   | 

و اما بعد...
 

اولش ترس بود و تردید و غم؛

 

بعد تردید  و تردید و تردید؛

 

و اما بعد . . . آرامش بود و  حس قریب دوست داشتن . . !

 

پ.ن: آدمها عاشق می شوند قبل  از آنکه عاقلانه به عواقب آن فکر کنند!

پ.پ.ن: قبل از این فکر می کردم که بزرگترین حماقت زندگی ام -البته بعد از عمل کردن بینی ام !- ازدواج خواهد بود!! ازدواج اما حماقت نیست. این را حالا می توانم با قطعیت بیشتری بگویم، هرچند عدم قطعیت همواره وجود دارد.

 

2  سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 12:0  نوشته شد توسط صایه   | 

::احساس بی حسی::
 

تا حالا احساس بی حسی رو حس کرده اید؟!

من دارم حس می کنم . . .

 

2  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 13:48  نوشته شد توسط صایه   | 

::آنها كه رفتند، آنها كه ماندند::
ما فكر ميكنيم كه شهدا رفته اند و ما مانده ايم، اما حقيقت اين است كه زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند. (شهيد آويني)
2  جمعه یکم مهر 1390ساعت 10:40  نوشته شد توسط صایه   | 

و اما خدا كمرنگترين رنگ اين ديار است..
پ.ن: اين جمله را دقايقي پيش در ايستگاه مترو مصلي ديدم كه بجاي بسم ا... در بالاي تابلوهايي از آيات قرآن نوشته شده است..
2  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 14:7  نوشته شد توسط صایه   | 

::شب های پر قدر::

عزم آن دارم که امشب مستِ مست

پایکوبان، شیشه دُردی به دست

سر به بازار قلندر بر نهم

پس به یک ساعت ببازم هر چه هست . . . 

شعر از: ؟

2  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 12:49  نوشته شد توسط صایه   | 

:‏:پست ارزشمند::
اين پست بسيار ارزشمند مي باشد. پ.ن: چرا؟! خب چون اين پست را از طريق گوشي ام دارم ارسال ميكنم! يعني ممكن است واقعا اين پست منتشر شود!؟
2  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 18:30  نوشته شد توسط صایه   | 

::خریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد اینتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

الان دقیقا 70 دقیقه است (از ساعت 00:03 تا 01:13) که نشسته ام اینجا تا برای سفر فردا بلیط اتوبوس بخرم (و البته هنوز هم موفق نشده ام!).  اگر پیاده می رفتم ترمینال صفه بلیط می خریدم و بر می گشتم، نه تنها وقت کمتری می گرفت، که خستگی اش هم کمتر و البته هزینه اش هم قلیل تر بود. . .

برای خودم و پهنای باند اینترنتم و سیستم خرید اینترنتی مان و .... متاسفم!


پ.ن:

این را فقط محض این نوشتم که فراموش نکنم!

از خیر بلیط خریدن هم گذشتم...


2  جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 1:17  نوشته شد توسط صایه   | 

::خداحافظی با تهران::
 

خداحافظ سرزمین چهار فصل قشنگ و پرندگان خوش آواز، شهر تمام نژادهاي ايراني، شهر موزه هاي باستاني شگرف.

خداحافظ شهر زهرا، سارا، لعيا، دكتر مساح، آقا و خانم هداوند سيري، خانم جوان، آقاي ستاري، آقاي گل آرا، خانم شكري، مهرخ.

خداحافظ شهر آلودگيهاي خارج از محدوده مجاز و ترافيكهاي عظيم، شهر كرايه هاي دلبخواهي، شهر فقيرهاي آنچناني و ثروتمندهاي آنچناني تر، شهر صاحبخانه هاي قانونمند*(!!)، شهر دروغگوهاي اصيل.

خداحافظ شهر وارش، پيمان، نيما، مهندس نادري و اناري، آقاي حسيني پور، خانم زهره وند، دكتر خزائي.

خداحافظ تهـــــــــران بزرگ . . .

 

پ.ن:

 در راستاي سياست تمركز زدايي، دارم از تهران تمركز مي زدايم و به شهر خودم - اصفهان- باز مي گردم :دي.

 * رجوع شود به پست بیست و یک خرداد ماه.


2  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 11:21  نوشته شد توسط صایه   | 

دریا نبود دلت. . .


دریا نبود دلت آنچنان که می پنداشتم!

برکه ای بود،

راکد و کم آب.

من در پی اقیانوس بودم . . !


پ.ن:

بگذار راهم را ادامه دهم . . .


2  پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 12:37  نوشته شد توسط صایه   |